یکی

یکی

یکی

یکی

خَُب

 

الف: بسپار بهش.

ب: چیرو؟

الف: همه چیو.

ب: مگه میشه؟ چه جوری؟

الف: کار از تو، نتیجه با اون.

ب: ای بابا. من که همش نگرانم که نکنه نتونه نتیجرو درست و دلبخواه من پیش ببره.

الف: مگه بهش اطمینان نداری؟

ب: چرا دارم.

الف: مگه ازش نخواستی وکیلت باشه؟

ب: چرا. ولی...

خجالت می کشیدم. کارامو که انجام میدادم نگرانِ نتیجش بودم و از یه وکیل مطمئن کمک می خواستم. می دونستم که اون خیلی قوی و پر نفوذه و اگه بخواد می تونه همه چیو "کن فیکون" کنه، ولی نگرانیم باعث میشد فکرِ "نکنه نشه" یا " نکنه اونطور که میخوام نشه" بیفته تو جونم. برای همین شروع به دخالت تو کارش می کردم و دست آخر هم اتفاقات ناخوشایندو مینداختم گردن اون و اگر هم خوب میشد یه آفرین به خودم می گفتم.

ولی خیلی دوست داشتم اونطور که اون میگفت بسپارم. کامل و مطمئن. برای همین سعی و تلاشمو تو این راستا  به کار بردم و این باعث شد توی یکی از اتفاقات مهم زندگیم جواب بگیرم.

هان؟ گفتی چه جوری؟