خَُب
الف: بسپار بهش.
ب: چیرو؟
الف: همه چیو.
ب: مگه میشه؟ چه جوری؟
الف: کار از تو، نتیجه با اون.
ب: ای بابا. من که همش نگرانم که نکنه نتونه نتیجرو درست و دلبخواه من پیش ببره.
الف: مگه بهش اطمینان نداری؟
ب: چرا دارم.
الف: مگه ازش نخواستی وکیلت باشه؟
ب: چرا. ولی...
خجالت می کشیدم. کارامو که انجام میدادم نگرانِ نتیجش بودم و از یه وکیل مطمئن کمک می خواستم. می دونستم که اون خیلی قوی و پر نفوذه و اگه بخواد می تونه همه چیو "کن فیکون" کنه، ولی نگرانیم باعث میشد فکرِ "نکنه نشه" یا " نکنه اونطور که میخوام نشه" بیفته تو جونم. برای همین شروع به دخالت تو کارش می کردم و دست آخر هم اتفاقات ناخوشایندو مینداختم گردن اون و اگر هم خوب میشد یه آفرین به خودم می گفتم.
ولی خیلی دوست داشتم اونطور که اون میگفت بسپارم. کامل و مطمئن. برای همین سعی و تلاشمو تو این راستا به کار بردم و این باعث شد توی یکی از اتفاقات مهم زندگیم جواب بگیرم.
هان؟ گفتی چه جوری؟